دردسرهاي يك عروس و داماد عاشق

حرف ها ودردو دل هاي ما براي فرزندي كه آرزويش را داريم اما.....

صرفا جهت اطلاع...!

 

 
 
 
نه مثه تو واسه من پیدا میشه

نه مثه
من واسه تو
نه هیچکسی مثه من تورو میخواد

نه کسی منو مثه تو

 موهامو که از دو طرف میبافم حسین بهم میگه :جودی آبت ... مخصوصا وقتی با شلوارک تو خونه بالا و پایین میپرم و بلند بلند ذوق میکنم و میخندم... از نظر قدی هم حسین من بابالنگ درازه نه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:37  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز  

میهمانییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

امشب مامانم اینا و خانواده همسرم شام مهمون مان.

کلی واسه شام و دسرو پیش غذا و...............برنامه ریزی کردم.(حتما عکسشو میذارم)

دعا کنین همه چیزبه خوبی وخوشی پیش بره.

زودی برمیگردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 12:58  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

زندگی مشترک .....؟؟؟

سلاااااااااااااااااام

امیدوارم همتون حسابی خوب . خوش و خرم باشید ..ممنون از دوستانی که منو فراموش نکردن. و بیادم بودن.

بالاخره منم عروس شدم ..رویایی زیبا و لی باور کردنی.. بالاخره من و حسین مثل دو شاهزاده عاشق وارد مجلس شدیم .. تو وست خودم نمیگنجیدم .. همه میگفتن .. وااااااااااای هزار ماشا.... چه عروس نازی شدی .. همه غرق لبخند بودیم ..برق شادی تو چشمای همه بود .. اما نگاه حسین منتظر و مردد

منتظر پدر...

قضیه خیلی مفصله ..نمیخوام از غمهامون بگم ..میخوام تو شادیم سهیم باشید ....هیچ وقت ۷مهرو فراموش نمیکنم ....

الان منم خونه دار شدم ... ظرف میشورم .. غذا درست میکنم ... برای حسین دلبری میکنم ... خانوم خونه شدم و برای روزهای آیندمون با عشق نفس میکشیم ....

                                                                                          فعلا  بای

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 12:32  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

عروسی

در روز میلاد حضرت ثامن الحجج (ع) مجلس عروسی برگزار شد

جای همتون خالی ... من هم رفتم سرخونه زندگیم.... واسمون دعا کنین

به زودی با گزارش کامل برمیگردم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 11:58  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

تولدی دیگر

 زندگی چیست؟

بارها از خودم این سوال و پرسیدمو هربار با جملاتی که از هرشاعر شنیدیم جواب دادم اما اعتراف میکنم که هنوزم نمیدونم زندگی چیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:55  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

حق من!

ديروز با هزار و ذوق و شوق ميخواستم اينجا مهموني بگيرم و خوشحاليمو با همه ي بچه ها تقسيم كنم اما جايي براي شوق و ذوق برام نذاشتي

يك كلام حق من اين نبود

روزي كه بايد منو به اوج خوشحالي ميرسوندي اشكمو در آوردي و دلمو شكستي .....

حسين جان با همه وجود دوستت دارم اما بخاطر اين روز نميبخشمت .... یعنی اینقدر برات بی ارزش بودم ..بعداز یکسال این دومین بار بود ... دیگه طاقت این رفتارتو ندارم ...نامرد

بعدا نوشت (علت ناراحتی ) در ادامه مطالب

 Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:28  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

پست اورژانسی

 سلاااااااااااااااااااااااام

هیچ وقت دوست نداشتم برای امروز این پست هل هلی رو بزارم اما بنا به شرایطی که عصر تو پستم توضیح میدم خیلی خلاصه آپ میکنم اما قول میدم که عصر جشن توپی ااینجا به پا میشه که همتونو دعوت میکنم ......

حال من و حسین عالیه ....

امروز روز قشنگیه ...برای من و شوهرنازم ... ۷ آبان ..ممنون از کسانی که بیاد داشتن و پیش پیش تبریک گفتن ...

امروز روزی که من و حسین مال همدیگه شدیم و دستامونو برای اولین بار تو با عشق تو دست هم گذاشتیم ..

جالبه که تو تقویم امروز مصادف شد با پیوند بانوی مکرمه  فاطمه الزهرا(س) و حضرت علی (ع)

خیلی خوشحالم چون دیروز مادرشوهرم طی یک عملیات انتحاری بهم زنگ زد و سالگردمونو تبریک گفت

امروزو دوست دارم اما بعداز ظهر یادتون نره که به جشن ما دعوتید .... منتظرتونم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 8:51  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

یک اتفاق بد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 7:12  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

سونامي

 احساساتي نوشت : بابا لنگ دراز عزيز سلام

اينروزها حال خوبي دارم ... چون دارم تازه معني زندگي و آرامش را احساس ميكنم .. همه چيز خوبه !

مامان يه كمي بهتر شده البته هنوز رنگهارو تشخيص نميده اما خيلي بهتر شده .. آقاجونم خوبه ... عصمت دانشگاه (كارداني به كارشناسي) قبول شد و ثبت نام كرد ...

رضا هم خوبه ... 

ديشب كه با هم رفتيم بيرون احساس خوشبختي ميكردم ! چند تا مغازه رفتيم و آيينه و شمعدان انتخاب ميكرديم ..خدارو شكر سليقه هامون خيلي شبيه هم بود ... من این تفاهمو دوست دارم

ممنون که میدونی من عاشق کباب ترکی هستم و تا میگم گشنمه مستقیم میری جلوی مغازه اش و منو خوشحال میکنی ... من این مهمونیهاتو دوست دارم

وقتی میخوای از خونمون بری عادت کردی بوسم کنی دیشبم نازنین( دختر عموم که ۲ سالشه) از لای دی نمیرفت و تو عصبانی شدی... روتم نمیشد بلند بهش بگی برو .... منم کلی بهت خندیدم ...

من این  عادتها رو دوست دارم

... وقتی سوار موتور میشیم همش بهم میگی چادرتو جمع کن بهم نچسب جلو مردم زشته اما وقتی عقب میرم میگی نرو عقب میفتی ... من این احتیاطتو دوست دارم

کلاه ایمنی خریدی برای موتور و چند وقته موهات زیر کلاه ژولیده میشه و خیلی بانمک میشی . من این بهم ریختگیتو دوست دارم 

اینروزها بخاطر من خیلی کارها کردی که من همشو دوست دارم .

با تشکر دوستدار تو

جودی آبت  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:1  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

تشكر نامه

سلااااااااااااااام ممنون از همتون كه تو اين مدت همراهم بوديد و براي مادرم دعا كرديد ...

امروز مرخص شد ... البته ميگه سردرد داره اما خب كمي نور سفيد ميبينه ... دكتر هم گفته به مرور زمان خوب ميشه .. يكي از دوستان گفت ويروس ... دكتر اول همين بيماري و تشخيص داد اما بعد معلوم شد سكته خفيف داشته .. وقتي شنيدم داشتم ميمردم راستش من خيلي مامانمو اذيت ميكردم با لجبازي و بهانه گيري ها و الكي با داداشمو آبجيم دعوا كردنامون ..(يادتون هست كه گفته بودم) اين آخرا هم با حسين و خانواده اش بود ...

اما تصميم گرفتم از اين به بعد فضاي خونه رو آروم كنيم و به هيچ وجه جلوي مادرم دعوا نكنيم .

پريشب باباي مظلومم از بيرون غذا ميگيره و مسموم ميشه و تا صبح (گلاب به روتون) بالا مياورد .. صبحش با عموم رفتن درمانگاه و سرم زده بود ... مادر بزرگ و پدر بزرگم ديشب هراسون اومدن خونمون . مادر بزرگم مدام ناله ميكرد كه چشم خورديد شما زن و شوهر ... و همش اسفند دود ميكرد ..

ريز نوشت ۱: خدايا بخاطر نعمتهات شكر .. بخاطر سلامتي مامان و بابام شكر .. بخاطر حضور حسين تو زندگيم شكر

ريز نوشت ۲: اينروزها حسين و بي نهايت ميخواااااااااااااااااام

بعدا نوشت : یادم رفته بود بنویسمم که حسین با یه دسته گل بزرگ و جعبه شیرینی یازدهمین ماهگردمونو جشن گرفت و منو حسااااااااااااابی غافلگیر کرد .

ريز نوشت ۳:دوستاني كه در مورد عمه گرامي ما تحقيق وتفحص ميكنيد!

ايشون چشماشونو عمل ليزيك كردند و تا مدتي نميتونه تو سيستم نگاه كنه ..طبق بيانات خودشان در اولين فرصت كه بهبود يابند آپ خواهند كرد . راستي منم يادم نبود و ۶ مهر تولدش بود .

هنوز جواب دادگاهش نيومده ..از افشين هم خبري نيست .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:13  توسط جودی آبت و بابا لنگ دراز   | 

مطالب قدیمی‌تر